منوي اصلي

موضوعات

آرشیو مطالب

آخرین مطالب

امکانات دیگر

نظر
نویسنده : m.b.esmaili موضوع : 92/01/07

کاندیدای احتمالی انتخابات مجلس دهم

منتظر نظرتان هستیم

 


برچسب‌ها: کاندیدای احتمالی انتخابات مجلس دهم

ضرب و شتم یک جانباز در نور
نویسنده : m.b.esmaili موضوع : 93/06/05
ضرب و شتم یک جانباز در نور
 

عده ای از اراذل و اوباش شهر نور مازندارن به دلیل تذکر لسانی یک جانباز شیمایی وی را مورد ضرب و شتم قرار داده و یک دست وی را شکستند.

به گزارش شمال نیوز دکتر خباز زاده رزمنده سال های دفاع مقدس و جانباز شیمایی در گفت و گو  با شهدای ایران اظهار داشت: چند روز قبل برای استراحت به همراه خانواده به شهر نور مازندران منطقه رویان سفر کردیم که در هنگام پارک در یک منطقه جهت خرید سوغات متوجه شدیم که عده ای اراذل و اوباش مسافران را مورد اذیت و آزار قرار می دهند و که من بنا به تکلیف شرعی ابتدا به ایشان تذکر لسانی دادم و وقتی با برخورد نامناسب مواجه شدم اظهار داشتم با توجه به اینکه قانون در کشور حکم فرماست از پلیس ۱۱۰ کمک بگیرم اما یکباره ۳۰ نفر از اراذل و اوباش منطقه بر سر من و خانواده ام ریختند و به قصد کشت بنده را مورد ضرب و شتم قرار دادند.

دکتر خباز زاده که  به دلیل ضربات سخت اراذل و اوباش مورد عمل جراحی قرار گرفته و در یک دست او که شکسته است پلاتین قرار داده شده است  ادامه داد: من یک پیر مرد ۶۳ ساله و شیمایی هستم که فقط بنا به تکلیف شرعی امر به معروف کردم. این افراد متاسفانه فقط مسافران را مورد اذیت و آزار قرار می دهند و حتی مطلع شده ایم بعد از درگیری با بنده روز بعد مسافر دیگری را مورد ضرب و شتم قرار داده اند.

دکتر خباز زاده رزمنده و جانبازی است که سابقه فرماندهی بسیج بهداری استان فارس و مدیر کلی خدمات و پشتیبانی وزارت بهداشت را در کارنامه خود دارد و هم اکنون مسئول بخش انفاق مجمع اسلامی محبین اهل بیت (ع) می باشد.

این جانباز دفاع مقدس خاطر نشان کرد از طریق وکیلی موضوع را در مراجع قانونی پیگیری خواهم کرد اما با توجه به اینکه مزاحمت برای نوامیس مردم ایجاد نشود از مسئولین می خواهم مقابل چنین برخورد هایی بایستند  چرا که این افراد سلاح سرد داشتند و شاید از حال نرفته بودم و با سلاح به من حمله ور می شدند./


منصور حلاج
نویسنده : m.b.esmaili موضوع : 93/06/05
ظهر یکی از روزهای ماه رمضان منصور حلاج از کنار خرابه ای که جزامیها سکونت داشتند میگذشت، جزامی‌ها داشتند ناهار می‌خوردند. ناهار که چه؟
ته مانده‌ی غذاهای دیگران و چند تکه نان…
یکی از آنها تا حلاج را دید گفت:
-بفرمایید
-مزاحم نیستم؟
-نه بفرمایید.
چون حلاج پای سفره نشست یکی از جزامی‌ها پرسید:
-تو از ما نمی ترسی ؟ دیگران حتی از کنار ما رد نمیشنوند!
-آنان روزه هستند.
-پس تو که این همه عارفی و خدا پرستی چرا روزه نیستی؟
-امروز روزه نیستم.
حلاج دست به غذا برد و چند لقمه خورد تشکر کرد و رفت.
موقع افطار منصور گفت: خدایا روزه مرا قبول کن
یکی از یاران گفت: ولی ما تو را دیدیم که داشتی با جزامی‌ها ناهار میخوردی.
حلاج در جوابش گفت: روزه‌ی من برای خداست، ما روزه شکستیم و دلی را نشکستیم

نویسنده : m.b.esmaili موضوع : 93/06/05

معجزه !
درددل یک جوان ایرانی :
یه خونه مجردی با رفیقامون درست کرده بودیم، اونجا شده بود خونه گناه و معصیت...دیگه توضیحش باخودتون....
شب عاشورا بودهرچی زنگ زدم به رفیقام، هیچکدوم در دسترس نبودند
نه نماز، نه هیئت، نه پیراهن مشکی هیچی میگفتم اینارو همش آخوندا درآوردند، دو تا عرب با هم دعواشون شده به ما چه
ماشینو برداشتم برم یه سرکی، چی بهش میگن؟ گشتی بزنم
تو راه که میرفتم یه خانمی را دیدم، خانم چادری وسنگینی بود کنارخیابون منتظرتاکسی بود
خلاصه اومدم جلو و سوار ماشینش کردم یه دفعه یه فکری مثل برق توذهنم جرقه زد بله شیطان خوب بلده کجاواردبشه ازچندتاخیابون عبورکردم ورسیدم به میدون ورفتم سمت خونه مجردیمون خانمه که دید مسیری که اون گفته بودنمیرم گفت نگهدارومنم سرعتوبیشترکردموهرچی جیغ ودادمیزدتوجه نمیکردم شانس آوردم درهای ماشین قفل مرکزی داشت وگرنه خودشومینداخت پایین خلاصه، بردمش توی اون خانه ی مجردی ...
... اینم مثل بید میلرزید و گریه میکرد و میگفت بابا مگه تو غیرت نداری؟ آخه شب عاشوراست!!!! بیا به خاطر امام حسین حیا کن
گفتم برو بابا امام حسین کیه؟ اینارو آخوندا درآوردند، این عربها با هم دعواشون شده به ما ربطی نداره
خانومه که دیگه امیدی به نجات نداشت با گریه گفتش که: خجالت بکش من اولاد زهرام، به خاطر مادرم فاطمه حیا کن!!! من این کاره نیستم، من داشتم میرفتم مجلس عزای سیداشهداعزیز فاطمه
گفتم من فاطمه زهرا هم نمیشناسم، من فقط یه چیز میشناسم: جوانی، جوانی کردن
اینارو هم هیچ حالیم نیست من اینقدرغرق تواین کاراشدم مطمئنم جهنم میرم پس دیگه آب که ازسرگذشت چه یک وجب چه صدوجب خانمه که ازترس صداش میلرزید باهمون صدای لرزان گفت: تو ازخداوعذاب جهنم نمیترسی درسته ولی لات که هستی، غیرت لاتی داری یا نه؟من شنیدم لاتهااهل لوتی گری ومردونگی هستن
خودت داری میگی من زمین تا آسمون پر گناهم ، این همه گناه کردی، بیا امشب رو مردونگی کن به حرمت مادرم زهرای مظلومه گناه نکن، اگه دستتو مادرم زهرا نگرفت برو هرکاری دلت میخواد بکن
آقامن که شهوت جلوچشاموگرفته بود هیچی حالیم نمیشداماباشنیدن کلمه زهرای مظلومه که باصدای لرزان وهمراه باگریه اون زن همراه بود تنم لرزید آقایه لحظه بدنم یخ کرد غیرتی شدم
لباسامو پوشیدم و گفتم: یالا چادرو سرت کن ببینم، امشب میخوام تو عمرم برای اولین بار به حضرت زهرا اعتماد کنم ببینم این حضرت زهرا میخواد چیکار کنه مارو... یالا
سوار ماشینش کردم و اومدم نزدیک حسینیه ای که میخواست بره پیاده اش کردم
از ماشین که پیاده شد داشت گریه میکرد
همینجور که گریه میکرد و درو زد به هم، ورفت
اومدم تو خونه و حالا ضد حال خوردیم و حالم خوب نبودداشتم حرفهای خانومه روکه مثل پتک توسرم میخوردتوذهنم مرورمیکردم
تو راه که داشتم میبردمش تا دم حسینیه، هی گریه میکرد و با خودش حرف میزد، منم میشنیدم چی میگه اما داشت به من میگفت
میگفت: این گناه که میکنی سیلی به صورت مهدی میزنی، آخه چرا اینقدر حضرت مهدی رو کتک میزنی، مگه نمیدونی ما شیعه ایم، امام زمان دلش ازدست ما میگیره، اینارو میگفت
منم رانندگی میکردم.... واردخونه شدم
دیدم مادرم، پدرم، خواهرام، داداشام اینا همه رفتند هیئت تو خانواده مون فقط لات من بودم
تلویزیونو که روشن کردم دیدم به صورت آنلاین کربلا را نشون میده
صفحه ی تلویزیون دو تکه شده، تکه ی راستش خود بین الحرمین و گاهی ضریحو نشون میده، تکه دومش، قسمت دوم صفحه ی تلویزیون یه تعزیه و شبیه خونی نشون میداد، یه مشت عرب با لباس عربی، خشن، با چفیه های قرمز، یه مشت بچه ها با لباس عربی سبز، اینارو با تازیانه میزدند و رو خاکها میکشوندند
من که تو عمرم گریه نکرده بودم، یاد حرف این دختره افتادم گفتم واااااای یه عمره دارم تازیانه به مهدی میزنم
پای تلویزیون دلم شکست، گفتم یازهرای مظلومه دست منو بگیر یازهرا یه عمره دارم گناه میکنم، دست منو بگیر من میتونستم گناه کنم، اما به تو اعتماد کردم.
کسی تو خونه نبود، دیگه هرچی دوست داشتم گریه کردم توسروصورت خودم میزدم
گریه های چند ساله که بغض شده بود، گریه میکردم، داد میزدم، عربده میکشیدم، خجالت که نمیکشیدم چون کسی نبودیه حس عجیبی بهم دست داده بودکه توی همه عمرم تجربه نکرده بودم احساس میکردم سبک شدم احساس میکردم تازه متولدشدم....
نیمه شب بود، باصدای بازشدن قفل در ازخواب بیدارشدم همون پای تلویزیون خوابم برده بودپدر و مادرم از حسینیه آمدند
تا مادرم درو باز کرد، وارد شد تو خونه، تا نگاه به من کرد (اسمم رضاست)، یه نگاه به من کرد گفت: رضا جان حالت خوبه؟چراچشمات قرمزه چراصورتت قرمزشده گفتم چیزی نیست گفت صدات چراگرفته همه نگران بودن دورموگرفته بودن
گفتم چیزی نیست امشب براامام حسین عزاداری کردم همه ازتعجب مات مونده بودن مادرم گریه میکرد وخداروشکرمیکردمیگفت ممنونم خداکه دعاهای منومستجاب کردی و.....
افتادم به پای پدر و مادرم، گریه.... تورو به حق این شب عاشورا منو ببخشید
من اشتباه کردم
بابام گریه میکردمادرم گریه میکرد خواهروبرادرام....
صبح عاشورا، زنجیرو برداشتم و پیرهن مشکی رو پوشیدم و رفتم سمت حسینیه محلمون
تو حسینیه که رفتم، میشناختند، میدونستند من هیچوقت اینجاها نمیومدم
همه یه جوری نگام میکردن سرپرست هیئت آدم مسنیه آمد و پیشونیمو بوسید و بغلم کرد و گفت رضاجان خوش آمدی، منت سر ما گذاشتی منم خجالت میکشیدم آخه یه عمرباعث اذیت وآزارمردم اون محله بودم...رفتم تودسته و هی زنجیر میزدم وبه یاد اون سیلی هایی که به مهدی زده بودم گریه میکردم هی زنجیر میزدم به یاد کتکایی که با گناهانم به امام زمان زدم گریه میکردم جلسه که تمام شد، نهارو که خوردیم، سرپرست هیئت منو صدا زد
گفت: رضاجان میای کربلا؟ گفتم: کربلا؟!! من؟!!! من پول ندارم!!!
گفت نوکرتم، پول یعنی چی؟ خودم میبرمت
هنوز ماه صفر تموم نشده بود دیدم بین الحرمینم زدم تو صورتم گفتم حسین جان میخوای با دل من چکار کنی؟
زهراجان من یه شب تو عمرم به تو اعتماد کردم، کربلاییم کردی؟ بی بی جان من یه عمرزیربارگناه مرده بودم توزنده ام کردی؟
اومدم ضریح آقا رو گرفتم، ضریح امام حسینو، گریه کردم. داد میزدم، حسین جان، حسین جان، دستمو بگیر حسین جان، پسر فاطمه دستمو بگیر، نگذار برگردم دوباره نذاردوباره راهموگم کنم.....
سرپرست هیئت کاروان زیارتی داره داره، مکه مدینه میبره. یه روزتومسجدمنودیدصدام زدرضاجان میای به عنوان خدمه بریم مدینه، گفت همه کاراش با من، من یکی از خدمه هام مریض شده
خلاصه آقا چندروزه ویزای مارو گرفت، یه وقت دیدیم ای بابا سال تمام نشده تو قبرستان بقیع، پای برهنه، دنبال قبر گمشده ی زهرا دارم میگردم
گریه کردم: زهرا جان، بی بی جان، با دل من میخوای چکار کنی؟ من یه شب به تو اعتماد کردم هم کربلاییم کردی هم حاجی!!!
خلاصه دیگه شغل پیداکردمو اهل کاروزحمت شده بودم رفیقای اون چنینی را گذاشته بودم کنار و آبرو پیدا کردم
یه مدتی، دو سالی گذشت
همه ماجرا یه طرف، این یه قصه که میخوام بگم یه طرف
مادر ما گفت: رضاجان حالا که کار داری، زندگی داری، حاجی هم شدی، مکه هم رفتی، کربلایی هم شدی، نوکر امام حسین هم شدی، آبرو پیدا کردی، اجازه میدی بریم برات خواستگاری؟
گفتم هرچی نظرشماست مادر،من روحرف شماحرف نمیزنم
رفتند گفتند یه دختری پیدا کردیم خیلی دختر مومنه و خوبیه خلاصه رفتیم خواستگاری
پدر دختر تحقیقاتشو کرده بود.
منو برد توی یه اتاق و درو بست و گفت: ببین پسر من میدونم کی هستی. اما دو سه ساله نوکر ابی عبدالله شدی. میدونم چه کارها و چه جنایات و .... همه ی اینارو میدونم، ولی من یه خواهش دارم، چون با حسین آشتی کردی دخترمو بهت میدم نوکرتم هستم. فقط جان ابی عبدالله از حسین جدا نشو. همین طوری بمون. من کاری با گذشته هات ندارم. من حالاتو میخرم. من حالا نوکرتم.
منم بغلش کردم پدر عروس خانم را، گفتم دعا کنید ما نوکر بمونیم.
گفت از طرف من هیچ مانعی نداره، دیگه عروس خانم باید بپسنده و خودتون میدونید
گفتند عروس خانم چای بیارند. ما هم نشسته بودیم. پدرمون، خواهرمون، مادرمون، اینها همه، مادرش، خاله اش، عمه اش، مهمونی خواستگاری بود دیگه
عروس خانم وقتی باسینی چای وارد شدیه نگاه به من کرد، یه وقت گفت:
یا زهرا!!!!!
سینی از دستش ول شد و گریه و از سالن نرفته خورد روی زمین...
مادرش، خاله اش، مادر من، خواهر ما رفتند زیر بغلشو گرفتند و بردنش توی اتاق
من دیدم فقط صدای شیون از اتاق بلنده
همه فقط یک کلمه میگن: یا زهرا!!!
منم دلم مثل سیر و سرکه میجوشید، چه خبره! مادرمو صدا زدم، گفتم مادر چیه؟
گفت مادر میدونی این عروس خانم چی میگه؟
گفتم چی میگه؟
گفت: مادر میگه که....
دیشب خواب دیدم حضرت زهرا اومده به خواب من، عکس این پسر شمارو نشونم داده، گفته این تازگیا با حسین من رفیق شده....به خاطر من ردش نکن مادر دیشب حضرت زهرا سفارشتو کرده....
به خدا جوونا اگر رفاقت کنید، اعتماد کنید، اهل بیت آبروتون میده، دنیاتون میده، آخرتتون میده
ای آبرودار آبرویم را بخر٬ جان زهرا از گناهم درگذر... یازهرا...


امام جمعه موقت تهران در قزوین سخنرانی نکرد
نویسنده : m.b.esmaili موضوع : 93/05/30

قزوین - ایرنا - آیت اله سید احمد خاتمی امام جمعه موقت تهران از سخنرانی در کنگره شهید رجایی و شهدای کارمند استان قزوین خودداری کرد.

 

به گزارش خبرنگار ایرنا، امام جمعه موقت تهران که به عنوان سخنران ویژه کنگره شهیدرجایی و شهدای کارمند استان قزوین و با حضور جمعی از خانواده معظم شهدا در سالن تربیت معلم شهر قزوین حضور پیدا کرده بود با طولانی شدن برنامه از سخنرانی پرهیز کرد.

در این همایش پس از تلاوت قرآن مجید، نواخته شدن سرود جمهوری اسلامی و پخش یک نماآهنگ، مسوول بسیج کارمندان به میهمانان خیر مقدم گفت و پس از آن سردار محمد شاهرخی فرمانده سپاه صاحب الامر استان قزوین سخنرانی کوتاهی کرد.

پس از سخنرانی فرمانده سپاه استان، مجری از آیت الله خاتمی عضو هیات رییسه مجلس خبرگان دعوت کرد تا سخنرانی خود را آغاز کند که با حضور در جایگاه فقط با بیان «سلام، مجلس اشباع شده والسلام علیکم و رحمه و برکاته» تریبون و محل کنگره را ترک کرد و درخواست از ایشان برای انجام سخنرانی نیز بی نتیجه ماند.

در حالی که قرار بود براساس برنامه اعلام شده با پرده برداری از تندیس شهید قاریانپور توسط امام جمعه موقت تهران، همایش به پایان برسد، این اقدام توسط حجت الاسلام و المسلمین سید مرتضی حسینی نماینده مردم قزوین در مجلس شورای اسلامی و فرمانده سپاه استان، خاتمه یافت.


نویسنده : m.b.esmaili موضوع : 93/05/30

زائری بارانی ام آقا به دادم میرسی / بی پناهم خسته ام تنها به دادم میرسی گرچه آهو نیستم اما پر از دلتنگیم /ضامن چشمان آهو به دادم میرسی

من دخیل التماس را به چشمت بسته ام/ هشتمین دردانه زهرا به دادم میرسی....

"السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا"


بدون شرح
نویسنده : m.b.esmaili موضوع : 93/05/30


فرصت برای توبه همیشه هست...........اما مواظب باش دیر...
نویسنده : m.b.esmaili موضوع : 93/05/30
در خیابان راه میرفت کارش این بود جوان بیکاری که از سر بیکاری همیشه در کوچه و خیابان گشت میزد

روزی زنی را دید((( زن در حالی که صورت خود را کاملا پوشانده بود و فقط چشمانش دیده میشد))) و به دنبالش راه افتاد پس از گشت چند لحضه زن متوجه جوان شد برگشت و علت تعقیب کردنش را از او پرسید:
جوان پاسخ داد:
عاشق چشمانت شده ام
زن گفت :
چند لحظه صبر کن به صویت باز خواهم گشت.
جوان دقایقی را منتظر ماند تا متوجه کنیزی شد کهیک سینی در دست داشت
کنیز رو به جوان کرد و گفت:شما از ارباب من خوشتان امده بود
جوان گفت:اری
کنیز گفت: این سینی از ان شماست
جوان پارچه را از روی سینی کنار زد و دو چشم خونین را دیدکه از کاسه در امده بود
کنیز گفت:اربابم گفت به شما بگویم چشمی که کسی را به گناه بندازد باید ان را کاسه در اورد
جوان منقلب شد بر زمین افتاد و شروع کرد به گریه وزاری کردن از گذشته و اعمال خود پشیمان شد خداوند فرصت توبه را به او داد عارف بزرگی در شهر خود شد پس از مدتی رفت تا با ان زنی که باعث شد از اعمال خود پشیمان شود ازدواج کند اما ان زن از دنیا رفته بود

این داستان کاملا واقعی بود-این داستان زندگی حسن کوفی عارف پرنام واوازه ی جهان اسلام بود

خداوند به ما رحم کند نمیدانم چند بار باید بر زمین بفیتم و گریه کنم

و توی خواهرم فکر کن چند بار باید ..........................

فرصت برای توبه همیشه هست...........

شاید این اخرین فرصت برایمان باشد پس همین الان شروع کن راه همیشه برای بازگشت باز است اگر راه های زمینی به رویت بسته شده تامل نکن راه اسمان همیشه به رویت باز است

تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی
نویسنده : m.b.esmaili موضوع : 93/05/30
معلم سر کلاس فارسی اسم دانش آموز را صدا کرد. دانش آموز پای تخته رفت. معلم گفت:شعر بنی آدم را بخوان.
دانش آموز شروع کرد:
بنی آدم اعضای یکدیگرند         که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار     دگر عضوها را نماند قرار
به اینجا که رسید متوقف شد. معلم گفت: بقیه اش را بخوان!
دانش آموز گفت: یادم نمی آید.معلم گفت: یعنی چی؟ این شعر ساده را هم نتوانستی حفظ کنی؟!
دانش آموز گفت: آخه مشکل داشتم. مادرم مریض است و گوشه خانه افتاده، پدرم سخت کار می کند اما مخارج درمان با?ست، من باید کارهای خانه را انجام بدهم و هوای خواهر برادرهایم را هم داشته باشم، ببخشید.
معلم گفت: «ببخشید! همین؟! مشکل داری که داری، باید شعر رو حفظ می کردی. مشکلات تو به من مربوط نمیشه!»
در این لحظه دانش آموز گفت:
تو کز محنت دیگران بی غمی      نشاید که نامت نهند آدمی

بیت المال
نویسنده : m.b.esmaili موضوع : 93/05/21

در مورد استفاده از بیت المال سختگیر بود،

آفتاب جنوب از پشت تویو تا خیلی اذیت میکرد،

می خواستم روشنم کنم،

جرات نمی کردم،

طاقت نیاوردم،

دکمه کولر را فشار دادم، هوای سرد و لطیف وارد ماشین شد،

آقا مهدی ( باکری)؛ سرش را به طرفم برگرداند و گفت :

می دانی، کولر را که روشن می کنی مصرف بنزین زیاد می شود، خاموش کن‼

فردای قیامت چه جواب داری که به شهدا بدهیم.

مگر در سنگر، بچه ها زیر کولر نشسته اند که تو کولر را روشن می کنی.

 


منتقم را برسان....
نویسنده : m.b.esmaili موضوع : 93/05/21

شب از نیمه گذشته بود...

راه افتادیم...

قدم زنان...در کوی ابا عبدالله...

کوچه ها تاریک و خلوت....در سکوتی مبهم...

و ما آرام...آرام...

قدم برمیداشتیم...

و زیر لب میخواندیم...

"نیمه شبه و خلوته تموم شهر کربلا...بعد یک روز باشکوه...خوابن همه مسافرا..."

در سکوت و خلوت و تاریکی سحر...

چشممان به نور وجود علمدار روشن شد...

هنوز نگهبان خیمه ها بود...

آرام ...

با شکوه ...

پر صلابت....

سلام دادیم و داخل شدیم...

صحنش خلوت بود و ساکت...

صدای گنجشکان حریمش فضا را پر کرده بود...

رو به روی ضریحش نشستم...

دو زانو...

چشم دوخته بودم به ضریحش...

ذهنم درگیر سوالاتی بود...

با خود گفتم من گناهکار....در حریم علمدار...

هربار خواستم به زمین بنشینم...اجازه گرفتم...ادب کردم... دو زانو نشستم...و سر را به زیر انداختم...

آخر مگر میشود در برابر کوهی از ادب ، احترام حریمش را نداشت؟

و باز در ذهنم پیچید...

روز عاشورا چه گذشت؟

چگونه توانستند به او بی حرمتی کنند؟

باشد اصلا قبول...

با وجود کسی چون او....نمیتوانستند حرم را به غارت ببرند...به اهل حریمش بی حرمتی کنند...

قدرت مبارزه با بازوهای پولادینش را نداشتند دستانش را بریدند....

قدرت رویارویی با چشمان پر صلابتش را نداشتند به چشمانش تیر سه شعبه زدند...

عمود آهنین بر فرقش زدند...

آقا اصلا همه ی اینها قبول....

او را کشتند تا اهل بیتش را غارت کنند...

اما هنوز سوال دارم....

 

چگونه توانستند با وجود سری پر از ابهت و صلابت بر روی نیزه....به حریمش نگاه ناروا کنند....

......................

سوالها همچنان در ذهنم در گردش بود...

درگاه حریمش را بوسیدم...

وارد شدم...

به ضریحش رسیدم...

دست به کنگره های ضریحش گذاشتم...

چشم بر ابهت و عظمتش دوختم...

گفتم:

علمدار...آقا....سرور....

به خدایمان بگو...

شیعه دیگر تاب ندارد...

ندارد به خدا...

منتقم را برسان....


آی متصدیان بیت المال حواستون باشه...
نویسنده : m.b.esmaili موضوع : 93/05/21

گردان پشت میدون مین زمینگیر شد...
چند نفر رفتن معبر باز کنن...
14ساله بود...
چند قدم دوید سمت میدان...
یکدفعه ایستاد!!
همه فکر کردند ترسیده!!!
یکی گفت: خب ! طفلک همش 14 سالشه!!!
پوتین هاشو داد به بچه ها و گفت:"تازه از گردان گرفتم ، حیفه! بیت الماله!"
و پا برهنه رفت...
.
.
.
.
 
آی متصدیان بیت المال حواستون باشه...


بگویید دیگر روضه حضرت قاسم نخوانند!
نویسنده : m.b.esmaili موضوع : 93/05/18
در یکی از روزهای سال 1362، زمانی که آیت‌الله خامنه‌ای، رییس جمهور وقت، برای شرکت در مراسمی از ساختمان ریاست جمهوری خارج می شد، در مسیر حرکتش تا خودرو، متوجه سر و صدایی شد که از همان نزدیکی شنیده می شد. صدای جیغ مانندی دائم فریاد می‌زد: «آقای رییس جمهور! آقای خامنه‌ای! من باید شما را ببینم».



پاسداری که نزدیک به رئیس جمهور بود گفت: "حاج آقا شما وایسید، من می‌رم ببینم چه خبره" بعد هم با اشاره به دو همراهش، آن ها را نزدیک رییس جمهور مستقر کرد و خودش رفت طرف شلوغی. کمتر از یک دقیقه طول کشید تا برگشت و گفت: «حاج آقا ! یه بچه اس. می گه از اردبیل کوبیده اومده این جا و با شما کار واجب داره. بچه ها می‌گن با عز و التماس خودشو رسونده تا این‌جا. گفته فقط می خوام قیافه آقای خامنه ای رو ببینم، حالا می گه می خوام باهاش حرف هم بزنم».

رییس جمهور گفت: « بذار بیاد حرفش رو بزنه. وقت هست».

لحظاتی بعد پسرکی 12-13 ساله از میان حلقه محافظان بیرون آمد. هنوز در میانه راه بود که رییس جمهور دست چپش را دراز کرد و با صدای بلند گفت: «سلام بابا جان! خوش آمدی» پسر با صدایی که از بغض و هیجان می لرزید، به لهجه ی غلیظ آذری گفت: « سلام آقا جان! حالتان خوب است؟» نزدیک تر که شد رئیس جمهور حال او را پرسید.

رییس جمهور از مکث طولانی پسرک فهمید زبانش قفل شده. ناگهان با زبان آذری سلیسی گفت:« شما اسمت چیه پسرم؟» پسر که با شنیدن گویش مادری اش انگار جان گرفته بود، با هیجان و به ترکی گفت:«آقاجان! من مرحمت هستم. از اردبیل تنها اومدم تهران که شما را ببینم.»

آقای خامنه ای  دست روی شانه او گذاشت و گفت:‌«افتخار دادی پسرم. صفا آوردی. چرا این قدر زحمت کشیدی؟ بچه ی کجای اردبیل هستی؟» مرحمت که حالا کمی لبانش رنگ تبسم گرفته بود گفت: «انگوت کندی آقا جان!» رییس‌جمهور پرسید: «از چای گرمی؟» مرحمت انگار هم ولایتی پیدا کرده باشد تندی گفت: «بله آقاجان! من پسر حضرتقلی هستم». آقای خامنه‌ای گفت: «خدا پدر و مادرت رو برات حفظ کنه».

مرحمت گفت: « آقا جان! من از اردبیل آمدم تا این جا که یک خواهشی از شما بکنم». رییس جمهور عبایش را که از شانه راستش سر خوره بود درست کرد و گفت: « بگو پسرم. چه خواهشی؟»

-آقا! خواهش می‌کنم به آقایان روحانی و مداحان دستور بدهید که دیگر روضه حضرت قاسم(ع) نخوانند!

-چرا پسرم؟

مرحمت به یک باره بغضش ترکید و سرش را پایی انداخت و کلماتی بریده بریده گفت: «آقا جان! حضرت قاسم(ع) 13 ساله بود که امام حسین(ع) به او اجازه داد برود در میدان و بجنگد، من هم 13 سالم است ولی فرمانده سپاه اردبیل اجازه نمی‌دهد به جبهه بروم. هر چه التماسش می‌گوید 13 ساله‌ها را نمی‌فرستیم. اگر رفتن 13 ساله‌ها به جنگ بد است، پس این همه روضه حضرت قاسم(ع) را چرا می‌خوانند؟»

حالا دیگر شانه های مرحمت آشکارا می لرزید. دستش را دوباره روی شانه مرحمت گذاشت و گفت:« پسرم! شما مگر درس و مدرسه نداری؟ درس خواندن هم خودش یک جور جهاد است» مرحمت هیچی نگفت. فقط گریه کرد و این بار هق هق ضعیفی هم از گلویش به گوش می رسید.

رییس جمهور مرحمت را جلو کشید و در آغوش گرفت و رو به سرتیم محافظانش کرد و گفت :« آقای...! یک زحمتی بکش با آقای ... تماس بگیر بگو فلانی گفت این آقا مرحمت رفیق ما است. هر کاری دارد راه بیاندازید. هر کجا هم خودش خواست ببریدش.بعد هم یک ترتیبی هم بدهید برایش ماشین بگیرند تا برگردد اردبیل. نتیجه را هم به من بگویید».

آقای خامنه‌ای خم شد، صورت خیس از اشک مرحمت را بوسید و گفت: « ما را دعا کن پسرم. درس و مدرسه را هم فراموش نکن. سلام مرا به پدر و مادر و دوستانت در جبهه برسان» و...

کمتر از سه روز بعد، فرمانده سپاه اردبیل، مرحمت را خوشحال و خندان دید که با حکمی پیشش آمد. حکم لازم الاجرا بود. می توانست باز هم مرحمت را سر بدواند ولی مطمئن بود که می رود و این بار از خود امام خمینی حکم می آورد. گفت اسمش را نوشتند و مرحمت بالا زاده رفت در لیست بسیجیان لشکر 31 عاشورا.


نتیجه رویارویی تک‌تیرانداز ایرانی معروف به «صیاد خمینی» با تک‌تیرانداز بعثی
نویسنده : m.b.esmaili موضوع : 93/05/18
 
 
نتیجه رویارویی تک‌تیرانداز ایرانی معروف به «صیاد خمینی» با تک‌تیرانداز بعثی + عکسشهیدنیوز: شهید زرین پس از ان که به تنهایی یک تپه را که یک گردان از پس آزاد‌سازی آن برنیامده بود، تصرف کرد از جانب حاج حسین خرازی به “گردان یک‌نفره ” معروف شد.
  

شهید عبدالرسول زرین، مردی است که آن قدر به دل دشمن وحشت انداخت تا به “صیاد خمینی” معروف شد.

شهید زرین پس از ان که به تنهایی یک تپه را که یک گردان از پس آزاد‌سازی آن برنیامده بود، تصرف کرد از جانب حاج حسین خرازی به “گردان یک‌نفره ” معروف شد.

تصویر ذیل مربوط به منطقه بستان می‌باشد. وقتی که تک‌تیرانداز ایرانی تصمیم گرفت تا یک مانع را هدف قرار دهد و به صورت همزمان یک گلوله به لاله گوش او برخورد کرد.

موضوع از این قرار بود که این شهید و یک تک تیرانداز خبره عراقی به صورت همزمان همدیگر را هدف قرار می‌دهند و گلوله این شهید مغز تک‌تیرانداز عراقی هدف قرار می‌دهد.

تصویر او را امام خمینی(ره) دیده بود و وقتی این شهید بزرگوار به دیدار امام رفته، ایشان او را شناخته بود.

این شهید بزرگوار در عملیات خیبر به شهادت رسید؛ شادی روح‌اش صلوات.

http://www.shahidnews.com/media/image/userdata/555816167-1-10580126_444303579044807_6218663189655604191_n.jpg

   

http://www.upload7.ir/imgs/2014-08/67748115001284262895.jpg
نویسنده : m.b.esmaili موضوع : 93/05/14

شما برای این عکس تیتر بزنید
نویسنده : m.b.esmaili موضوع : 93/05/10

شمال نیوز: مادر گرانقدر شهید ابن یامین رمضان نژاد فریدونکناری تعریف می کند: «همیشه آرزویم این بود که پسرم را داماد ببینم.
وقتی جنازه ی ابن یامین را آوردند، گفتم سفره ی عقد بچینند. آن روز احساس کردم که حوریان بهشتی در اتاق عقد حضور دارند و برای پسرم که با یکی از آنها وصلت کرده از خوشحالی دف می زنند.

زمانی که داشتم به دست و پای ابن یامین حنا می بستم انگار کسی به من گفت: حوریان، حنا را از دست و پای داماد می ربایند.»



 

67578689790


مشت خدا هم بزرگه
نویسنده : m.b.esmaili موضوع : 93/04/06
دختر كوچولو وارد بقالي شد و كاغذي به طرف بقال دراز كرد و گفت: مامانم گفته چيزهايي كه در اين ليست نوشته بهم بدي، اين هم پولش.

بقال كاغذ رو گرفت و ليست نوشته شده در كاغذ را فراهم كرد و به دست دختر بچه داد، بعد لبخندي زد و گفت: چون دختر خوبي هستي و به حرف مامانت گوش مي‌دي، مي‌توني يك مشت شكلات به عنوان جايزه برداري.

ولي دختر كوچولو از جاي خودش تكون نخورد، مرد بقال كه احساس كرد دختر بچه براي برداشتن شكلات‌ها خجالت مي‌كشه گفت: "دخترم! خجالت نكش، بيا جلو خودت شكلاتهاتو بردار"

دخترك پاسخ داد: "عمو! نمي‌خوام خودم شكلاتها رو بردارم، نمي‌شه شما بهم بدين؟ "

بقال با تعجب پرسيد: چرا دخترم؟ مگه چه فرقي مي‌كنه؟

و دخترك با خنده‌اي كودكانه گفت: آخه مشت شما از مشت من بزرگتره!


درباره ما

نویسندگان سایت

پیوند روزانه

پیوند وبلاگ
Change By: Meli Download