منوي اصلي

موضوعات

آرشیو مطالب

آخرین مطالب

امکانات دیگر

نظر
نویسنده : m.b.esmaili موضوع : 92/01/07

کاندیدای احتمالی انتخابات مجلس دهم

منتظر نظرتان هستیم

 


برچسب‌ها: کاندیدای احتمالی انتخابات مجلس دهم

مخملباف ها خوب بدانند
نویسنده : m.b.esmaili موضوع : 93/06/24

همزمان با اغتشاشات سال 88 محسن مخملباف ایرانی وطن فروش به منظور بد بین کردن افکار مردم نسبت به رهبر معظم انقلاب، اقدام به انتشار متنی با عنوان راز های زندگی خامنه ای نمود. اما دروغ هایی که مخملباف به عنوان راز در این متن انتشار داد آنقدر بچگانه بود که اعتراض خیلی از هم‌کیشانش را در برداشت.

مخملباف در اراجیف هایش نوشته بود زیرزمین بیت رهبری یک بیمارستان خصوصی دارد با 4 دکتر کشیک در طول 24 ساعت مراقبند و مجموعه ای که از خامنه ای محافظت می کنند 10000 نفر می باشند و کل ثروت خامنه ای و خانواده اش  36 میلیارد دلار است.

برای خامنه ای یک اتوبوس ضد گلوله که 500 میلیون تومان خرج برداشته ،ساخته شده است که دارای دو اتاق خواب و دستشویی و حمام است و هم چنین یک آشپز خانه کوچک دارد.

خامنه ای  (1 عدد هواپیمای ایرباس) مخصوص سفرهای خودش، (2 عدد بوئینگ 707 ) یکی مربوط به سفرهای فامیل و یکی مربوط به محافظین، (5 عدد فالکوم) 2 تا مربوط به سفرهای خودش و یکی برای سفرهای مجتبی و دوتا برای سفرهای فامیل، (5 عدد هلیکوپتر) 2 هلیکوپتر برای سفر خامنه ای و یک هلیکوپتر برای سفر مجتبی و دو هلیکوپتر مربوط به فامیل در بیت رهبری دارد.

و از همه جالب ‌تر اینکه مخملباف در متن خنده دار خود نوشته بود خامنه ای با شنود تلفن ها دچار افسردگی شدید است چراکه هر شب قبل از خواب به این نتیجه می رسد که کسی او را دوست ندارد و فردا صبح دوباره مردمی را می بیند که از ترس، خود را مرید او نشان می دهند تا به ثروت و قدرت برسند و یا از خشم او در امان باشند.

رازهای زندگی خامنه ای برای مخملباف

و حالا همان خامنه ای که مخملباف می گفت در زیرزمین بیت رهبری یک بیمارستان خصوصی با 4 دکتر کشیک دارد این روز ها برای یک عمل ساده راهی بیمارستان دولتی می شود و آنجا برای اینکه برای سایر بیماران مشکلی پیش نیاید قبل از تمام بیماران و در اول صبح به درخواست خودش مورد عمل جراحی قرار می گیرد.

همان خامنه ای که مخملباف می گفت یک اتوبوس ضد گلوله که 500 میلیون تومانی دارد که محافظانش از جلو و عقب او را اسکورت و 10000 نفر از وی حفاظت می کنند امروز در یک بیمارستان دولتی بستری است بدون آنکه بخشی را تعطیل کنند و یا محافظینش باعث اختلال در روند کاری بیمارستان شوند.

همان خامنه ای که مخملباف می گفت ثروتش  36 میلیارد دلار است و چندین هواپیما و هلیکوپتر و ... دارد امروز بجای آنکه در یک بیمارستان خارج از کشور و یا یک بیمارستان حداقل خصوصی داخلی عمل کند در یک بیمارستان دولتی عمل می شود درست مانند یک انسان معمولی مثل سایر مردم کشورش.

و در پایان به مخملباف پیشنهاد می کنیم جهت فهمیدن و درک عشق و علاقه واقعی مردم نسبت به رهبرشان، در همان شبکه های اجتماعی که روزی علیه این نظام نقشه می کشیدند و کوته فکرانی را برای اغتشاش می شوراند سری بزند و پست ها و کامنت های آنان را مطالعه نماید تا شاید از شدت افسردگی خود کشی کند.

پ,ن : مخملباف ها خوب بدانند هرگز نمی توانند با چرندیاتشان واقعیات دنیا را برای چشم های آزادی خواهان جهان کور کنند.


نذر کردم دردهایت مال من باشد عزیز..

.
نویسنده : m.b.esmaili موضوع : 93/06/19

نذر کردم دردهایت مال من باشد عزیز..

.

نذر کردم برای بهبودیت اشکهای محرم و صفرم سایه ات مستدام آقا جان ای فدای تو مادر و پدرم

شهیدی که قرض تفحص کننده ی شهدا را با دستان خودش پرداخت
نویسنده : m.b.esmaili موضوع : 93/06/10

 

شهیدی که قرض تفحص کننده ی شهدا را با دستان خودش پرداخت

آن طور که خودش تعریف می کرد از سادات و اهل تهران بود و پدرش از تجار بازار تهران.

علیرغم مخالفت شدید خانواده و به خاطر عشقش به شهدا، حجره ی پدر را ترک کرد و به همراه بچه های تفحص لشکر27 محمد رسول الله راهی مناطق عملیاتی جنوب شد.

یکبار رفتن همان و پای ثابت گروه تفحص شدن همان. بعد از چند ماه، خانه ای در اهواز اجاره کرد و همسرش را هم با خود همراه کرد.

یکی دو سالی گذشته بود و او و همسرش این مدت را با حقوق مختصر گروه تفحص می گذراندند. سفره ی ساده ای پهن می شد اما دلشان، از یاد خدا شاد بود و زندگیشان، با عطر شهدا عطرآگین. تا اینکه…

تلفن زنگ خورد و خبر دادند که دوپسرعمویش که از بازاری های تهران بودند برای کاری به اهواز آمده اند و مهمان آنان خواهند شد. آشوبی در دلش پیدا شد.حقوق بچه ها چند ماهی می شد که از تهران نرسیده بود و او این مدت را با نسیه گرفتن از بازار گذرانده بود… نمی خواست شرمنده ی اقوامش شود.

با همان حال به محل کارش رفت و با بچه ها عازم شلمچه شد.

بعد از زیارت عاشورا و توسل به شهدا کار را شروع کردند و بعد از ساعتی استخوان و پلاک شهیدی نمایان شد. شهید سید مرتضی دادگر. فرزند سید حسین. اعزامی از ساری…گروه غرق در شادی به ادامه ی کار پرداخت اما او…

شهیدی که قرض هایم را داد //// جهت انتشار در تعطیلات

استخوان های مطهر شهید را به معراج انتقال دادند و کارت شناسایی شهید به او سپرده شد تا برای استعلام از لشکر و خبر به خانواده ی شهید،به بنیاد شهید تحویل دهد.

قبل از حرکت با منزلش تماس گرفت و جویای آمدن مهمان ها شد و جواب شنید که مهمان ها هنوز نیامده اند اما همسرش وقتی برای خرید به بازار رفته مغازه هایی که از آنها نسیه خرید می کرده اند به علت بدهی زیاد، دیگر حاضر به نسیه دادن نبودند و همسرش هم رویش نشده اصرار کند…

با ناراحتی به معراج شهدا برگشت و در حسینیه با شهیدی که امروز تفحص شده بود به راز و نیاز پرداخت…

“این رسمش نیست با معرفت ها. ما به عشق شما از رفاهمان در تهران بریدیم. راضی نشوید به خاطر مسائل مادی شرمنده ی خانواده مان شویم…”. گفت و گریست.

دو ساعت راه شلمچه تا اهواز را مدام با خودش زمزمه کرد: «شهدا! ببخشید. بی ادبی و جسارتم را ببخشید…»

وارد خانه که شد همسرش با خوشحالی به استقبال آمد و خبر داد که بعد از تماس او کسی در خانه را زده و خود را پسرعموی همسرش معرفی کرده و عنوان کرده که مبلغی پول به همسر او بدهکار بوده و حالا آمده که بدهی اش را بدهد. هر چه فکرکرد، یادش نیامد که به کدام پسرعمویش پول قرض داده است…با خود گفت هر که بوده به موقع پول را پس آورده.

لباسش را عوض کرد و با پول ها راهی بازار شد. به قصابی رفت. خواست بدهی اش را بپردازد که در جواب شنید:بدهی تان را امروز پسرعمویتان پرداخت کرده است. به میوه فروشی رفت…به همه ی مغازه هایی که به صاحبانشان بدهکار بود سر زد. جواب همان بود….بدهی تان را امروز پسرعمویتان پرداخت کرده است…

گیج گیج بود. مات مات. خرید کرد و به خانه بر گشت و در راه مدام به این فکر می کرد که چه کسی خبر بدهی هایش را به پسرعمویش داده است؟ آیا همسرش؟

وارد خانه شد و پیش از اینکه با دلخوری از همسرش بپرسد که چرا جریان بدهی ها را به کسی گفته … با چشمان سرخ و گریان همسرش مواجه شد که روی پله های حیاط نشسته بود و زار زار می گریست…

جلو رفت و کارت شناسایی شهیدی را که امروز تفحص کرده بودند در دستان همسرش دید. اعتراض کرد که: چند بار بگویم تو که طاقت دیدنش را نداری چرا سراغ مدارک و کارت شناسایی شهدا می روی؟

همسرش هق هق کنان پاسخ داد: خودش بود. خودش بود.کسی که امروز خودش راپسرعمویت معرفی کرد صاحب این عکس بود. به خدا خودش بود…. گیج گیج بود.مات مات…

کارت شناسایی را برداشت و راهی بازار شد. مثل دیوانه ها شده بود. عکس را به صاحبان مغازه ها نشان می داد. می پرسید: آیا این عکس،عکس همان فردی است که امروز…؟

نمی دانست در مقابل جواب های مثبتی که شنیده چه بگوید…مثل دیوانه هاشده بود. به کارت شناسایی نگاه می کرد. شهید سید مرتضی دادگر. فرزند سید حسین. اعزامی از ساری…وسط بازار ازحال رفت…

پی نوشت۱. این خاطره در مراسم تشییع این شهید بزرگوار، توسط این برادر برای حضار بیان شد.

پی نوشت۲. قبر مطهر این شهید، طبق وصیت خودش در دل جنگلهای اطراف شهر ساری، در کنار بقعه ی کوچک و ساده ی امامزاده جبار، قرار دارد.

پی نوشت۳. دوستانی که مایلند از نزدیک این شهید بزرگوار را زیارت کنند، آدرس مزار این شهید: کیلومتر۵ جاده ساری نکا، بعد از بیمارستان سوانح و سوختگی، قبل از روستای خارکش


" انا لله و انا اليه راجعون "
نویسنده : m.b.esmaili موضوع : 93/06/10

" انا لله و انا اليه راجعون "

ارتحال ملكوتي ، عالم رباني و فقيه صمداني ، مبارز خستگي ناپذير با طاغوت و ظلم و ستم ، همراه و همراز رزمندگان و مجاهدان دوران دفاع مقدس ؛ محراب نشين جمعـه و جماعات ؛ مفسر قرآن كريم ؛ ياور بي بديل مقام معظم رهبري ؛ مجاهـد نستوه حضرت آیت‌الله حاج سید صابر جباری( امام جمعه محبوب شهرستان ولايتمـدار و شهيد پرور بهشهر و نماینده مردم شريف استان مازندران در مجلس خبرگان رهبری) را به محضر ارزشمند و والاي رهبر معظم انقلاب الامام خامنه اي ، علاقمندان ، مردم شريف استان لاله خيز مازندران ؛ از صميم قلب تسليت عرض نموده و از محضر حضرت رب الارباب خداوند غفار براي آن عالم روحاني وارسته سفر كرده عـلّــو درجـات و براي بازماندگان صبر و اجـر مسئلت داریم .


 

شادي روح اين عزيز ؛ امام و شهدا را با اهداي صلوات و قرائت حمـد و سـوره مهمـان بفرمائيــد .


طنز
نویسنده : m.b.esmaili موضوع : 93/06/10

 


ضرب و شتم یک جانباز در نور
نویسنده : m.b.esmaili موضوع : 93/06/05
ضرب و شتم یک جانباز در نور
 

عده ای از اراذل و اوباش شهر نور مازندارن به دلیل تذکر لسانی یک جانباز شیمایی وی را مورد ضرب و شتم قرار داده و یک دست وی را شکستند.

به گزارش شمال نیوز دکتر خباز زاده رزمنده سال های دفاع مقدس و جانباز شیمایی در گفت و گو  با شهدای ایران اظهار داشت: چند روز قبل برای استراحت به همراه خانواده به شهر نور مازندران منطقه رویان سفر کردیم که در هنگام پارک در یک منطقه جهت خرید سوغات متوجه شدیم که عده ای اراذل و اوباش مسافران را مورد اذیت و آزار قرار می دهند و که من بنا به تکلیف شرعی ابتدا به ایشان تذکر لسانی دادم و وقتی با برخورد نامناسب مواجه شدم اظهار داشتم با توجه به اینکه قانون در کشور حکم فرماست از پلیس ۱۱۰ کمک بگیرم اما یکباره ۳۰ نفر از اراذل و اوباش منطقه بر سر من و خانواده ام ریختند و به قصد کشت بنده را مورد ضرب و شتم قرار دادند.

دکتر خباز زاده که  به دلیل ضربات سخت اراذل و اوباش مورد عمل جراحی قرار گرفته و در یک دست او که شکسته است پلاتین قرار داده شده است  ادامه داد: من یک پیر مرد ۶۳ ساله و شیمایی هستم که فقط بنا به تکلیف شرعی امر به معروف کردم. این افراد متاسفانه فقط مسافران را مورد اذیت و آزار قرار می دهند و حتی مطلع شده ایم بعد از درگیری با بنده روز بعد مسافر دیگری را مورد ضرب و شتم قرار داده اند.

دکتر خباز زاده رزمنده و جانبازی است که سابقه فرماندهی بسیج بهداری استان فارس و مدیر کلی خدمات و پشتیبانی وزارت بهداشت را در کارنامه خود دارد و هم اکنون مسئول بخش انفاق مجمع اسلامی محبین اهل بیت (ع) می باشد.

این جانباز دفاع مقدس خاطر نشان کرد از طریق وکیلی موضوع را در مراجع قانونی پیگیری خواهم کرد اما با توجه به اینکه مزاحمت برای نوامیس مردم ایجاد نشود از مسئولین می خواهم مقابل چنین برخورد هایی بایستند  چرا که این افراد سلاح سرد داشتند و شاید از حال نرفته بودم و با سلاح به من حمله ور می شدند./


منصور حلاج
نویسنده : m.b.esmaili موضوع : 93/06/05
ظهر یکی از روزهای ماه رمضان منصور حلاج از کنار خرابه ای که جزامیها سکونت داشتند میگذشت، جزامی‌ها داشتند ناهار می‌خوردند. ناهار که چه؟
ته مانده‌ی غذاهای دیگران و چند تکه نان…
یکی از آنها تا حلاج را دید گفت:
-بفرمایید
-مزاحم نیستم؟
-نه بفرمایید.
چون حلاج پای سفره نشست یکی از جزامی‌ها پرسید:
-تو از ما نمی ترسی ؟ دیگران حتی از کنار ما رد نمیشنوند!
-آنان روزه هستند.
-پس تو که این همه عارفی و خدا پرستی چرا روزه نیستی؟
-امروز روزه نیستم.
حلاج دست به غذا برد و چند لقمه خورد تشکر کرد و رفت.
موقع افطار منصور گفت: خدایا روزه مرا قبول کن
یکی از یاران گفت: ولی ما تو را دیدیم که داشتی با جزامی‌ها ناهار میخوردی.
حلاج در جوابش گفت: روزه‌ی من برای خداست، ما روزه شکستیم و دلی را نشکستیم

نویسنده : m.b.esmaili موضوع : 93/06/05

معجزه !
درددل یک جوان ایرانی :
یه خونه مجردی با رفیقامون درست کرده بودیم، اونجا شده بود خونه گناه و معصیت...دیگه توضیحش باخودتون....
شب عاشورا بودهرچی زنگ زدم به رفیقام، هیچکدوم در دسترس نبودند
نه نماز، نه هیئت، نه پیراهن مشکی هیچی میگفتم اینارو همش آخوندا درآوردند، دو تا عرب با هم دعواشون شده به ما چه
ماشینو برداشتم برم یه سرکی، چی بهش میگن؟ گشتی بزنم
تو راه که میرفتم یه خانمی را دیدم، خانم چادری وسنگینی بود کنارخیابون منتظرتاکسی بود
خلاصه اومدم جلو و سوار ماشینش کردم یه دفعه یه فکری مثل برق توذهنم جرقه زد بله شیطان خوب بلده کجاواردبشه ازچندتاخیابون عبورکردم ورسیدم به میدون ورفتم سمت خونه مجردیمون خانمه که دید مسیری که اون گفته بودنمیرم گفت نگهدارومنم سرعتوبیشترکردموهرچی جیغ ودادمیزدتوجه نمیکردم شانس آوردم درهای ماشین قفل مرکزی داشت وگرنه خودشومینداخت پایین خلاصه، بردمش توی اون خانه ی مجردی ...
... اینم مثل بید میلرزید و گریه میکرد و میگفت بابا مگه تو غیرت نداری؟ آخه شب عاشوراست!!!! بیا به خاطر امام حسین حیا کن
گفتم برو بابا امام حسین کیه؟ اینارو آخوندا درآوردند، این عربها با هم دعواشون شده به ما ربطی نداره
خانومه که دیگه امیدی به نجات نداشت با گریه گفتش که: خجالت بکش من اولاد زهرام، به خاطر مادرم فاطمه حیا کن!!! من این کاره نیستم، من داشتم میرفتم مجلس عزای سیداشهداعزیز فاطمه
گفتم من فاطمه زهرا هم نمیشناسم، من فقط یه چیز میشناسم: جوانی، جوانی کردن
اینارو هم هیچ حالیم نیست من اینقدرغرق تواین کاراشدم مطمئنم جهنم میرم پس دیگه آب که ازسرگذشت چه یک وجب چه صدوجب خانمه که ازترس صداش میلرزید باهمون صدای لرزان گفت: تو ازخداوعذاب جهنم نمیترسی درسته ولی لات که هستی، غیرت لاتی داری یا نه؟من شنیدم لاتهااهل لوتی گری ومردونگی هستن
خودت داری میگی من زمین تا آسمون پر گناهم ، این همه گناه کردی، بیا امشب رو مردونگی کن به حرمت مادرم زهرای مظلومه گناه نکن، اگه دستتو مادرم زهرا نگرفت برو هرکاری دلت میخواد بکن
آقامن که شهوت جلوچشاموگرفته بود هیچی حالیم نمیشداماباشنیدن کلمه زهرای مظلومه که باصدای لرزان وهمراه باگریه اون زن همراه بود تنم لرزید آقایه لحظه بدنم یخ کرد غیرتی شدم
لباسامو پوشیدم و گفتم: یالا چادرو سرت کن ببینم، امشب میخوام تو عمرم برای اولین بار به حضرت زهرا اعتماد کنم ببینم این حضرت زهرا میخواد چیکار کنه مارو... یالا
سوار ماشینش کردم و اومدم نزدیک حسینیه ای که میخواست بره پیاده اش کردم
از ماشین که پیاده شد داشت گریه میکرد
همینجور که گریه میکرد و درو زد به هم، ورفت
اومدم تو خونه و حالا ضد حال خوردیم و حالم خوب نبودداشتم حرفهای خانومه روکه مثل پتک توسرم میخوردتوذهنم مرورمیکردم
تو راه که داشتم میبردمش تا دم حسینیه، هی گریه میکرد و با خودش حرف میزد، منم میشنیدم چی میگه اما داشت به من میگفت
میگفت: این گناه که میکنی سیلی به صورت مهدی میزنی، آخه چرا اینقدر حضرت مهدی رو کتک میزنی، مگه نمیدونی ما شیعه ایم، امام زمان دلش ازدست ما میگیره، اینارو میگفت
منم رانندگی میکردم.... واردخونه شدم
دیدم مادرم، پدرم، خواهرام، داداشام اینا همه رفتند هیئت تو خانواده مون فقط لات من بودم
تلویزیونو که روشن کردم دیدم به صورت آنلاین کربلا را نشون میده
صفحه ی تلویزیون دو تکه شده، تکه ی راستش خود بین الحرمین و گاهی ضریحو نشون میده، تکه دومش، قسمت دوم صفحه ی تلویزیون یه تعزیه و شبیه خونی نشون میداد، یه مشت عرب با لباس عربی، خشن، با چفیه های قرمز، یه مشت بچه ها با لباس عربی سبز، اینارو با تازیانه میزدند و رو خاکها میکشوندند
من که تو عمرم گریه نکرده بودم، یاد حرف این دختره افتادم گفتم واااااای یه عمره دارم تازیانه به مهدی میزنم
پای تلویزیون دلم شکست، گفتم یازهرای مظلومه دست منو بگیر یازهرا یه عمره دارم گناه میکنم، دست منو بگیر من میتونستم گناه کنم، اما به تو اعتماد کردم.
کسی تو خونه نبود، دیگه هرچی دوست داشتم گریه کردم توسروصورت خودم میزدم
گریه های چند ساله که بغض شده بود، گریه میکردم، داد میزدم، عربده میکشیدم، خجالت که نمیکشیدم چون کسی نبودیه حس عجیبی بهم دست داده بودکه توی همه عمرم تجربه نکرده بودم احساس میکردم سبک شدم احساس میکردم تازه متولدشدم....
نیمه شب بود، باصدای بازشدن قفل در ازخواب بیدارشدم همون پای تلویزیون خوابم برده بودپدر و مادرم از حسینیه آمدند
تا مادرم درو باز کرد، وارد شد تو خونه، تا نگاه به من کرد (اسمم رضاست)، یه نگاه به من کرد گفت: رضا جان حالت خوبه؟چراچشمات قرمزه چراصورتت قرمزشده گفتم چیزی نیست گفت صدات چراگرفته همه نگران بودن دورموگرفته بودن
گفتم چیزی نیست امشب براامام حسین عزاداری کردم همه ازتعجب مات مونده بودن مادرم گریه میکرد وخداروشکرمیکردمیگفت ممنونم خداکه دعاهای منومستجاب کردی و.....
افتادم به پای پدر و مادرم، گریه.... تورو به حق این شب عاشورا منو ببخشید
من اشتباه کردم
بابام گریه میکردمادرم گریه میکرد خواهروبرادرام....
صبح عاشورا، زنجیرو برداشتم و پیرهن مشکی رو پوشیدم و رفتم سمت حسینیه محلمون
تو حسینیه که رفتم، میشناختند، میدونستند من هیچوقت اینجاها نمیومدم
همه یه جوری نگام میکردن سرپرست هیئت آدم مسنیه آمد و پیشونیمو بوسید و بغلم کرد و گفت رضاجان خوش آمدی، منت سر ما گذاشتی منم خجالت میکشیدم آخه یه عمرباعث اذیت وآزارمردم اون محله بودم...رفتم تودسته و هی زنجیر میزدم وبه یاد اون سیلی هایی که به مهدی زده بودم گریه میکردم هی زنجیر میزدم به یاد کتکایی که با گناهانم به امام زمان زدم گریه میکردم جلسه که تمام شد، نهارو که خوردیم، سرپرست هیئت منو صدا زد
گفت: رضاجان میای کربلا؟ گفتم: کربلا؟!! من؟!!! من پول ندارم!!!
گفت نوکرتم، پول یعنی چی؟ خودم میبرمت
هنوز ماه صفر تموم نشده بود دیدم بین الحرمینم زدم تو صورتم گفتم حسین جان میخوای با دل من چکار کنی؟
زهراجان من یه شب تو عمرم به تو اعتماد کردم، کربلاییم کردی؟ بی بی جان من یه عمرزیربارگناه مرده بودم توزنده ام کردی؟
اومدم ضریح آقا رو گرفتم، ضریح امام حسینو، گریه کردم. داد میزدم، حسین جان، حسین جان، دستمو بگیر حسین جان، پسر فاطمه دستمو بگیر، نگذار برگردم دوباره نذاردوباره راهموگم کنم.....
سرپرست هیئت کاروان زیارتی داره داره، مکه مدینه میبره. یه روزتومسجدمنودیدصدام زدرضاجان میای به عنوان خدمه بریم مدینه، گفت همه کاراش با من، من یکی از خدمه هام مریض شده
خلاصه آقا چندروزه ویزای مارو گرفت، یه وقت دیدیم ای بابا سال تمام نشده تو قبرستان بقیع، پای برهنه، دنبال قبر گمشده ی زهرا دارم میگردم
گریه کردم: زهرا جان، بی بی جان، با دل من میخوای چکار کنی؟ من یه شب به تو اعتماد کردم هم کربلاییم کردی هم حاجی!!!
خلاصه دیگه شغل پیداکردمو اهل کاروزحمت شده بودم رفیقای اون چنینی را گذاشته بودم کنار و آبرو پیدا کردم
یه مدتی، دو سالی گذشت
همه ماجرا یه طرف، این یه قصه که میخوام بگم یه طرف
مادر ما گفت: رضاجان حالا که کار داری، زندگی داری، حاجی هم شدی، مکه هم رفتی، کربلایی هم شدی، نوکر امام حسین هم شدی، آبرو پیدا کردی، اجازه میدی بریم برات خواستگاری؟
گفتم هرچی نظرشماست مادر،من روحرف شماحرف نمیزنم
رفتند گفتند یه دختری پیدا کردیم خیلی دختر مومنه و خوبیه خلاصه رفتیم خواستگاری
پدر دختر تحقیقاتشو کرده بود.
منو برد توی یه اتاق و درو بست و گفت: ببین پسر من میدونم کی هستی. اما دو سه ساله نوکر ابی عبدالله شدی. میدونم چه کارها و چه جنایات و .... همه ی اینارو میدونم، ولی من یه خواهش دارم، چون با حسین آشتی کردی دخترمو بهت میدم نوکرتم هستم. فقط جان ابی عبدالله از حسین جدا نشو. همین طوری بمون. من کاری با گذشته هات ندارم. من حالاتو میخرم. من حالا نوکرتم.
منم بغلش کردم پدر عروس خانم را، گفتم دعا کنید ما نوکر بمونیم.
گفت از طرف من هیچ مانعی نداره، دیگه عروس خانم باید بپسنده و خودتون میدونید
گفتند عروس خانم چای بیارند. ما هم نشسته بودیم. پدرمون، خواهرمون، مادرمون، اینها همه، مادرش، خاله اش، عمه اش، مهمونی خواستگاری بود دیگه
عروس خانم وقتی باسینی چای وارد شدیه نگاه به من کرد، یه وقت گفت:
یا زهرا!!!!!
سینی از دستش ول شد و گریه و از سالن نرفته خورد روی زمین...
مادرش، خاله اش، مادر من، خواهر ما رفتند زیر بغلشو گرفتند و بردنش توی اتاق
من دیدم فقط صدای شیون از اتاق بلنده
همه فقط یک کلمه میگن: یا زهرا!!!
منم دلم مثل سیر و سرکه میجوشید، چه خبره! مادرمو صدا زدم، گفتم مادر چیه؟
گفت مادر میدونی این عروس خانم چی میگه؟
گفتم چی میگه؟
گفت: مادر میگه که....
دیشب خواب دیدم حضرت زهرا اومده به خواب من، عکس این پسر شمارو نشونم داده، گفته این تازگیا با حسین من رفیق شده....به خاطر من ردش نکن مادر دیشب حضرت زهرا سفارشتو کرده....
به خدا جوونا اگر رفاقت کنید، اعتماد کنید، اهل بیت آبروتون میده، دنیاتون میده، آخرتتون میده
ای آبرودار آبرویم را بخر٬ جان زهرا از گناهم درگذر... یازهرا...


امام جمعه موقت تهران در قزوین سخنرانی نکرد
نویسنده : m.b.esmaili موضوع : 93/05/30

قزوین - ایرنا - آیت اله سید احمد خاتمی امام جمعه موقت تهران از سخنرانی در کنگره شهید رجایی و شهدای کارمند استان قزوین خودداری کرد.

 

به گزارش خبرنگار ایرنا، امام جمعه موقت تهران که به عنوان سخنران ویژه کنگره شهیدرجایی و شهدای کارمند استان قزوین و با حضور جمعی از خانواده معظم شهدا در سالن تربیت معلم شهر قزوین حضور پیدا کرده بود با طولانی شدن برنامه از سخنرانی پرهیز کرد.

در این همایش پس از تلاوت قرآن مجید، نواخته شدن سرود جمهوری اسلامی و پخش یک نماآهنگ، مسوول بسیج کارمندان به میهمانان خیر مقدم گفت و پس از آن سردار محمد شاهرخی فرمانده سپاه صاحب الامر استان قزوین سخنرانی کوتاهی کرد.

پس از سخنرانی فرمانده سپاه استان، مجری از آیت الله خاتمی عضو هیات رییسه مجلس خبرگان دعوت کرد تا سخنرانی خود را آغاز کند که با حضور در جایگاه فقط با بیان «سلام، مجلس اشباع شده والسلام علیکم و رحمه و برکاته» تریبون و محل کنگره را ترک کرد و درخواست از ایشان برای انجام سخنرانی نیز بی نتیجه ماند.

در حالی که قرار بود براساس برنامه اعلام شده با پرده برداری از تندیس شهید قاریانپور توسط امام جمعه موقت تهران، همایش به پایان برسد، این اقدام توسط حجت الاسلام و المسلمین سید مرتضی حسینی نماینده مردم قزوین در مجلس شورای اسلامی و فرمانده سپاه استان، خاتمه یافت.


نویسنده : m.b.esmaili موضوع : 93/05/30

زائری بارانی ام آقا به دادم میرسی / بی پناهم خسته ام تنها به دادم میرسی گرچه آهو نیستم اما پر از دلتنگیم /ضامن چشمان آهو به دادم میرسی

من دخیل التماس را به چشمت بسته ام/ هشتمین دردانه زهرا به دادم میرسی....

"السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا"


بدون شرح
نویسنده : m.b.esmaili موضوع : 93/05/30


فرصت برای توبه همیشه هست...........اما مواظب باش دیر...
نویسنده : m.b.esmaili موضوع : 93/05/30
در خیابان راه میرفت کارش این بود جوان بیکاری که از سر بیکاری همیشه در کوچه و خیابان گشت میزد

روزی زنی را دید((( زن در حالی که صورت خود را کاملا پوشانده بود و فقط چشمانش دیده میشد))) و به دنبالش راه افتاد پس از گشت چند لحضه زن متوجه جوان شد برگشت و علت تعقیب کردنش را از او پرسید:
جوان پاسخ داد:
عاشق چشمانت شده ام
زن گفت :
چند لحظه صبر کن به صویت باز خواهم گشت.
جوان دقایقی را منتظر ماند تا متوجه کنیزی شد کهیک سینی در دست داشت
کنیز رو به جوان کرد و گفت:شما از ارباب من خوشتان امده بود
جوان گفت:اری
کنیز گفت: این سینی از ان شماست
جوان پارچه را از روی سینی کنار زد و دو چشم خونین را دیدکه از کاسه در امده بود
کنیز گفت:اربابم گفت به شما بگویم چشمی که کسی را به گناه بندازد باید ان را کاسه در اورد
جوان منقلب شد بر زمین افتاد و شروع کرد به گریه وزاری کردن از گذشته و اعمال خود پشیمان شد خداوند فرصت توبه را به او داد عارف بزرگی در شهر خود شد پس از مدتی رفت تا با ان زنی که باعث شد از اعمال خود پشیمان شود ازدواج کند اما ان زن از دنیا رفته بود

این داستان کاملا واقعی بود-این داستان زندگی حسن کوفی عارف پرنام واوازه ی جهان اسلام بود

خداوند به ما رحم کند نمیدانم چند بار باید بر زمین بفیتم و گریه کنم

و توی خواهرم فکر کن چند بار باید ..........................

فرصت برای توبه همیشه هست...........

شاید این اخرین فرصت برایمان باشد پس همین الان شروع کن راه همیشه برای بازگشت باز است اگر راه های زمینی به رویت بسته شده تامل نکن راه اسمان همیشه به رویت باز است

تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی
نویسنده : m.b.esmaili موضوع : 93/05/30
معلم سر کلاس فارسی اسم دانش آموز را صدا کرد. دانش آموز پای تخته رفت. معلم گفت:شعر بنی آدم را بخوان.
دانش آموز شروع کرد:
بنی آدم اعضای یکدیگرند         که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار     دگر عضوها را نماند قرار
به اینجا که رسید متوقف شد. معلم گفت: بقیه اش را بخوان!
دانش آموز گفت: یادم نمی آید.معلم گفت: یعنی چی؟ این شعر ساده را هم نتوانستی حفظ کنی؟!
دانش آموز گفت: آخه مشکل داشتم. مادرم مریض است و گوشه خانه افتاده، پدرم سخت کار می کند اما مخارج درمان با?ست، من باید کارهای خانه را انجام بدهم و هوای خواهر برادرهایم را هم داشته باشم، ببخشید.
معلم گفت: «ببخشید! همین؟! مشکل داری که داری، باید شعر رو حفظ می کردی. مشکلات تو به من مربوط نمیشه!»
در این لحظه دانش آموز گفت:
تو کز محنت دیگران بی غمی      نشاید که نامت نهند آدمی

بیت المال
نویسنده : m.b.esmaili موضوع : 93/05/21

در مورد استفاده از بیت المال سختگیر بود،

آفتاب جنوب از پشت تویو تا خیلی اذیت میکرد،

می خواستم روشنم کنم،

جرات نمی کردم،

طاقت نیاوردم،

دکمه کولر را فشار دادم، هوای سرد و لطیف وارد ماشین شد،

آقا مهدی ( باکری)؛ سرش را به طرفم برگرداند و گفت :

می دانی، کولر را که روشن می کنی مصرف بنزین زیاد می شود، خاموش کن‼

فردای قیامت چه جواب داری که به شهدا بدهیم.

مگر در سنگر، بچه ها زیر کولر نشسته اند که تو کولر را روشن می کنی.

 


منتقم را برسان....
نویسنده : m.b.esmaili موضوع : 93/05/21

شب از نیمه گذشته بود...

راه افتادیم...

قدم زنان...در کوی ابا عبدالله...

کوچه ها تاریک و خلوت....در سکوتی مبهم...

و ما آرام...آرام...

قدم برمیداشتیم...

و زیر لب میخواندیم...

"نیمه شبه و خلوته تموم شهر کربلا...بعد یک روز باشکوه...خوابن همه مسافرا..."

در سکوت و خلوت و تاریکی سحر...

چشممان به نور وجود علمدار روشن شد...

هنوز نگهبان خیمه ها بود...

آرام ...

با شکوه ...

پر صلابت....

سلام دادیم و داخل شدیم...

صحنش خلوت بود و ساکت...

صدای گنجشکان حریمش فضا را پر کرده بود...

رو به روی ضریحش نشستم...

دو زانو...

چشم دوخته بودم به ضریحش...

ذهنم درگیر سوالاتی بود...

با خود گفتم من گناهکار....در حریم علمدار...

هربار خواستم به زمین بنشینم...اجازه گرفتم...ادب کردم... دو زانو نشستم...و سر را به زیر انداختم...

آخر مگر میشود در برابر کوهی از ادب ، احترام حریمش را نداشت؟

و باز در ذهنم پیچید...

روز عاشورا چه گذشت؟

چگونه توانستند به او بی حرمتی کنند؟

باشد اصلا قبول...

با وجود کسی چون او....نمیتوانستند حرم را به غارت ببرند...به اهل حریمش بی حرمتی کنند...

قدرت مبارزه با بازوهای پولادینش را نداشتند دستانش را بریدند....

قدرت رویارویی با چشمان پر صلابتش را نداشتند به چشمانش تیر سه شعبه زدند...

عمود آهنین بر فرقش زدند...

آقا اصلا همه ی اینها قبول....

او را کشتند تا اهل بیتش را غارت کنند...

اما هنوز سوال دارم....

 

چگونه توانستند با وجود سری پر از ابهت و صلابت بر روی نیزه....به حریمش نگاه ناروا کنند....

......................

سوالها همچنان در ذهنم در گردش بود...

درگاه حریمش را بوسیدم...

وارد شدم...

به ضریحش رسیدم...

دست به کنگره های ضریحش گذاشتم...

چشم بر ابهت و عظمتش دوختم...

گفتم:

علمدار...آقا....سرور....

به خدایمان بگو...

شیعه دیگر تاب ندارد...

ندارد به خدا...

منتقم را برسان....


آی متصدیان بیت المال حواستون باشه...
نویسنده : m.b.esmaili موضوع : 93/05/21

گردان پشت میدون مین زمینگیر شد...
چند نفر رفتن معبر باز کنن...
14ساله بود...
چند قدم دوید سمت میدان...
یکدفعه ایستاد!!
همه فکر کردند ترسیده!!!
یکی گفت: خب ! طفلک همش 14 سالشه!!!
پوتین هاشو داد به بچه ها و گفت:"تازه از گردان گرفتم ، حیفه! بیت الماله!"
و پا برهنه رفت...
.
.
.
.
 
آی متصدیان بیت المال حواستون باشه...


درباره ما

نویسندگان سایت

پیوند روزانه

پیوند وبلاگ
Change By: Meli Download